Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:پنجشنبه 17 فروردین 1391-12:50 ب.ظ

نامه پیرزن به خدا


نامه پیرزن به خدا

 

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزاننوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

 

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

 

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

 

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

 



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-01:19 ب.ظ

داستان استجابت دعای یک زوج جوان

استجابت دعا,داستان کوتاه

 

 زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

 

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:جمعه 12 اسفند 1390-12:15 ب.ظ

داستان کوتاه “طعم هدیه”


 

داستان کوتاه “طعم هدیه”

 

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

 

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

 

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

 

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

 

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

 



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:جمعه 12 اسفند 1390-12:11 ب.ظ

زوج موفق (داستان)

 

ازدواج موفق,ازدواج موقت,ازدواج,

 

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

 



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-12:39 ق.ظ

داستان شن و سنگ



حکایت این گونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند و کار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می‌زند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون این که حرفی بزند روی شن‌های بیابان نوشت: “امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد”.

آنها به راه خود ادامه دادند تا این که به دریاچه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنان که مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می‌کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 9 بهمن 1390-08:05 ب.ظ

عشقی جدا از معشوق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.

شاگرد گفت که سال‌های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می‌کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-02:29 ب.ظ

داستان ازدواج شیر


1.jpg

شیر یه روز تصمیم گرفت با  نامزدش ازدواج كنه

در وسط جشن و در گردهمایی با شكوه شیر ها به مناسبت این واقعه مهم

2.jpg

موش كوچكی با احتیاط زیاد راهی برای خودش پیدا كرد و روبروی داماد وایساد و با صدای رسا و لرزان!! گفت " داداش عزیز ازدواج تو رو تبریك می گم و برای داداش گنده ای مثل تو آرزوی خوشبختی دارم"

3.jpg

یكی از شیر های میهمان غرید كه"


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-02:24 ب.ظ

ضرب المثل

داستان ضرب المثل «از این ستون تا اون ستون فرج است»



مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود.

اتفاقا همان شب فردی به قتل میرسد.

نگهبانان مرد غریب را نزدیک محل قتل دستگیر می کنند و او را نزد قاضی می برند و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند،‌ قاضی دستور اعدام صادر کرد.

فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند. مرد هر چه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد، جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم.

جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست.

مرد که دید مرگ نزدیک است گفت: مرا به آن یکی ستون ببندید و اعدام کنید.

جلاد فکر کرد که مرد قصد فرار دارد و این یک بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است!

مرد گفت: رسم این است که آخرین خواهش یک محکوم به اعدام اگر ضرری برای کسی نداشته باشد اجرا شود.

جلاد با احتیاط دست او را باز کرد و به ستون بعدی بست.

در همین هنگام حاکم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند، علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند. حاکم پرسید: چه کسی را ؟

جلاد جلو آمد و حکم قاضی را نشان داد.

حاکم گفت: مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است؟‌

.
ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:جمعه 30 دی 1390-08:07 ب.ظ

داستان خواندنی سوال قورباغه ها !







 

داستان,داستان کوتاه

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.

 



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:جمعه 30 دی 1390-08:04 ب.ظ

طنز دو دیوانه

 

 

داستان خنده دار

 

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد...



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:جمعه 23 دی 1390-07:08 ب.ظ

شوهر قدرشناس!

طنز و کاریکاتور | شوهر قدرشناس!

  شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى کرد و کمى هوشیار مى شد.
 

اما در تمام این مدت، مریم هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:

«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى دونى چى می خوام بگم؟»

مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى خواى بگى عزیزم؟»

شوهر مریم گفت: «فکر مى کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 18 دی 1390-04:05 ب.ظ

داستانک: احترام

در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت .

مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود.

صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ،

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-12:12 ق.ظ

تدى

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

 

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند .

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"

 




  •  

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:شنبه 10 دی 1390-02:10 ب.ظ

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و کمک خواست ...!!!

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و کمک خواست ...!!!

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و کمک خواست ...!!!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! 

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! 

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! 

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:سه شنبه 6 دی 1390-12:55 ب.ظ

ماجرای آینه

ماجرای آینه


چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام “روکی” ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال که نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاشب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
به ادامه داستان توجه کنید



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic