Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:دوشنبه 30 آبان 1390-12:48 ق.ظ

تصویری كه شما را متعجب خواهد كرد

كافیست به نقطه سیاه وسط صفحه خیره شود سپس صفحه تغییر خواهد كرد و شما چیزی را مشاهده خواهید كرد كه به قدرت چشمان خود افتخار خواهید كرد.

زمانی كه تصویر كامل بارگذاری شد
شما تصویر سیاه و سفید زیر را رنگی مشاهده خواهید كرد!

http://up4.iranblog.com/images/2wsyy5w1o426pyaizx4h.gif



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مطالب جالب 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-11:28 ب.ظ

نصیحت خركی!

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد،ت


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-10:35 ب.ظ

یكی بود یكی نبود!



عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد كه دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم كه چرا اول قصه ها میگن؛ یكی بود یكی نبود!

یكی بود یكی نبود. این داستان زندگی ماست.



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مطالب جالب 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-10:31 ب.ظ

بدترین حالت ممكن



پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یك پاكت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : برای پدر.

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-10:23 ب.ظ

داستان كوتاه دلقك

روزی مردی نزد پزشك روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشك او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشك كردو از غم های بزرگی كه در دل داشت برای دكتر تعریف كرد.


مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید كنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه كسی مداوا كنم

پزشك به مرد گفت: من كسی را می شناسم كه می تواند مشكل تورا حل نمایید. به فلان سیرك برو او دلقك معروف شهر است. كسی است كه همه را شاد می كند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشكلت حل می شود. هیچ كسی با وجود او غمگین نخواهد بود

مرد از پزشك تشكر كرد و در حالی كه از مطب پزشك خارج می شد رو به پزشك كردو گفت: مشكل اینجاست كه آن دلقك خود منم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-10:19 ب.ظ

زنگ تفریح

مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.

مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟

صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.

مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.

مشتری: این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-09:46 ب.ظ

پای حرف دل دختر امروزی

مسافر كناری مدام خودش را رویم می اندازد ، دستش را در جیبش می كند و در می آورد ، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود .. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می كنند ….
(* تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم !!!!...)
مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می كند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یك چیزی محكم بكوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست احتمالا فكر كرده خوشم آمده كه حالا دستش را از كنار صندلی به سمت من می آورد….


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-09:00 ب.ظ

حال گیری عاشقانه

حال گیری عاشقانه

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
« لورای عزیز،
متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به توخیانت کرده ام!!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست»
... باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
«روبرت،
مراببخش،
اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....»
با عشق : لورا ...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-08:06 ب.ظ

عشق

به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مطالب جالب 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-12:40 ق.ظ

شکی که انسان را عوض میکند


مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.


متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند !



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-12:38 ق.ظ

این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-12:35 ق.ظ

قضاوت



زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه
حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-11:25 ب.ظ

حرف مردم

مردم چه می گویند ؟!

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 
نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-11:15 ب.ظ

جراح و تعمیرکار

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ریحانه اس
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-10:55 ب.ظ

هنگامی که خدا زن را آفرید

هنگامی که خدا زن را آفرید

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی،
مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت:
...بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.


شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت
دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...
*باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای کوتاه 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic